نمي دانم آن روز کی خواهد رسيد ؟؟؟
وقتی در شلوغ ترين پياده روی شهر که انتهايش کافه ای برای ملاقات های پنهانيست
اضطرابت را با عجله دنبال خودت مي کشی و تنها قدم هايت هست که ازدحام اين خيابان را درک کرده .
تنه ات با همان خاصيت خيابان های شلوغ دوباره شانه ام را خُرد می کند
و تو بی آنکه بدانی اين شانه چقدر آشناست ، برای پرتاب کردن رکيک ترين حرف عمومی آماده می شوی
"کِ" را نگفته چشمانم مُهری مي شود بر لبانت
تحمل اين نگاه برای هر دويمان سخت است
ذهنت ديگر گنجايش هجوم آنهمه فکر را ندارد
به ساعتت خيره می شوی و زمانی که مدت هاست دير شده
بر می گردی و به راهت ادامه می دهی
و کافه ای که ديگر چند قدم بيشتر نمانده تا رسيدنت .