1552
شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 15:31 :: نويسنده : سوزان

نمي دانم آن روز کی خواهد رسيد ؟؟؟
وقتی در شلوغ ترين پياده روی شهر که انتهايش کافه ای برای ملاقات های پنهانيست
اضطرابت را با عجله دنبال خودت مي کشی و تنها قدم هايت هست که ازدحام اين خيابان را درک کرده .
تنه ات با همان خاصيت خيابان های شلوغ دوباره شانه ام را خُرد می کند
و تو بی آنکه بدانی اين شانه چقدر آشناست ، برای پرتاب کردن رکيک ترين حرف عمومی آماده می شوی
"کِ" را نگفته چشمانم مُهری مي شود بر لبا
نت

تحمل اين نگاه برای هر دويمان سخت است
ذهنت ديگر گنجايش هجوم آنهمه فکر را ندارد
به ساعتت خيره می شوی و زمانی که مدت هاست دير شده
بر می گردی و به راهت ادامه می دهی
و کافه ای که ديگر چند قدم بيشتر نمانده تا رسيدنت .

 





عاشقی به نام فاحشه
نوشتاری از وحود-افکار-ذهنیات و فشارهای اجتماعی وارد بر ما ***بالای 18 سال
درباره وبلاگ
جنین ارزوهایم بخاطر مشت های ظالمانه ی غرورت سقط شد نترس دیگر از باتو بودن باردار نمیشوم غرور تو نازایم کرد
منوي اصلي
نوشتار


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 4
بازدید ماه : 14
بازدید کل : 132291
تعداد مطالب : 1552
تعداد نظرات : 165
تعداد آنلاین : 1